|
|
|
Z@iS |
|
آرش نلسون
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15 توسط آرش
|
بس که دیوار دلم کوتاه است هر که از کوچه ی تنهایی من می گذرد به هوای هوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذرد...
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14 توسط آرش
|
به تو يک صليب هديه کردم. گفتي: براي چيست؟ من که دوستت ندارم. گفتم: مگر آن نيست که صليب را به روي گور مي آويزند؟ گفتي:آري... گفتم: پس آنرا بالاي قلبت بياويز که گورستان من است
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19 توسط آرش
|
سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم ، ناگاه با مشتي آب سرد بر روي مزارم بر آشفتم ، بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد ، بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام ! زني سياه پوش بر سر مزارم فاتحه ميخواند ، وجودم به لرزه افتاد او که بود ؟ آيا او هماني بود که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود ؟ خاطرات در برابرم صف کشيدند ، موهاي خاک خورده ام را ميان دستان استخواني ام فشردم ، حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد ، احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد ، او که بود ؟
+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 19 توسط آرش
|
|
|